من+تنهایی
به نام خدا...
قالب وبلاگ
آدرس جدید وبلاگ "من+تنهایی":
www.manotanhaei.tk

"من و خدا"(درد و دل با خدا):
www.khodaoman.tk


"علیرضا دایلی"(مطالب به روز و متفرقه بسیار جذاب):
www.alirezadaily.tk

این مطلب ثابت می باشد. برای مشاهده مطالب جدید، به پست های پایینی بروید...

[ جمعه ششم خردادماه سال 1390 ] [ ساعت 18 و 28 دقیقه و 15 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

سلام

چند داستانک و جمله کوتاه اما تاثیر گذار گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد...

 

"دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
 استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
 ... دانشجو پاسخ داد:
 نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
 تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!"

 

"بعضی آدمـــا ، مثـل ِ دیـــوارای تـازه رنــگ شـده هستن ! نــباید بــهشون نـــزدیک بـشی ! چه بــرسه کـه بخــوای بهشــون تکــیه کـــنی !!!"

 

"بعضی وقت ها دیرتر از اون چیزی که باید آدم های اطرافتو میشناسی . . .
 
 اونوقت از تاریخ انقضای رابطه هات میگذره و تو چه دیر یادت میوفته بگی " جلوتر نیا "
 
 شاملو نوشت : بودن یا نبودن ! بحث در این نیست ! وسوسه این است !"

 

"ما چقدر فقیر هستیم
 -----------------------------------
 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
 
 در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
 ...
 پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
 پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
 پسر پاسخ داد: بله پدر!
 و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
 
 پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
 
 با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!"


[ چهارشنبه دهم اسفندماه سال 1390 ] [ ساعت 12 و 06 دقیقه و 04 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]
http://www.faupload.com/upload/90/Aban/10-15/1c9cbbc92eab5d0df5dda967e7234c15-jpg.jpg

“آلبرت” کوچولو فقط شش سال داشت ، اما با همین سن کم هم می دانست که برای تحقق آرزوهایش باید دعا کند . یعنی این را پدر و مادرش به او گفته بودند :
” آلبرت مگه دوست نداری ما برات تفنگ بخریم ؟ مگه هر روز از مادرت نمی خوای که برات آب نبات و شکلات بخره ؟ خب پسرم ما که پول نداریم ! پس دعا کن که خدا به ما آنقدر پول بده که بتونیم برای تو هر چی دوست داری بخریم … “
این گونه بود که ” آلبرت ” هر روز صبح و شب موقع خواب دستهای کوچکش را به سوی آسمان دراز می کرد و می گفت :
” خدایا به پدر و مادر من پول زیاد بده تا هر چی من دوست دارم برام بخرند…”
و انگار راست گفته اند که خدا دعای بچه ها را زودتر مستجاب می کند ، یک ماه نشده بود که پدر “آلبرت” در کارخانه به سمت ” سرکارگر ” منصوب شد و حقوقش دو برابر شد .
مادرش “آنجلا” هم که برای کمک خرج زندگیشان با ماشین بافندگی پلیور می بافت ، یک مرتبه کارش گرفت .
هر دوی آنها به قولی که به پسرشان داده بودند عمل کردند و هر روز برایش اسباب بازی و شکلات می خریدند و…
اما ” آلبرت ” کوچولو یک ناراحتی بزرگ داشت . پدر و مادرش صبح تا شب با هم دعوا می کردند ، کاری که قبلا هرگز به یاد نداشت .
یک روز ” آلبرت دلیل آن را از پدربزرگش پرسید که پدربزرگ گفت : ” آدمها وقتی پولدار میشن … عشق رو فراموش می کنند …!”
یک ماه نشد که مشتریان ” آنجلا ” پلیورها را برگرداندند و بازار کساد شد . پدر هم به خاطر برگشتن سرکارگر قبلی ، به کار سابقش مشغول شد …
زن و شوهر مادام از هم سوال می کردند که چرا ؟ آنها خبر نداشتند که ” آلبرت ” کوچولو دیگر نه شکلات میخواست و نه اسباب بازی ، او حالا دعایش را عوض کرده بود !



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان زیبای اسباب بازی،
[ سه شنبه دهم آبانماه سال 1390 ] [ ساعت 22 و 47 دقیقه و 38 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]
aaa.jpg (480×270)

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!"

پسر گفت:" هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!"

شیوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند."

"ابرنیمه تمام" کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:" به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم."

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"

دو هفته بعد "ابر نیمه تمام" نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود." شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!" پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر  شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!"

پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و "ابر نیمه تمام" هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد."

یک ماه بعد خبر رسید که "ابر نیمه تمام" بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی "ابر نیمه تمام" پرداخت و گفت: " این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه "ابر نیمه تمام" بگوید. از این پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: شاگرد عاشق،
[ پنجشنبه پنجم آبانماه سال 1390 ] [ ساعت 17 و 21 دقیقه و 02 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم...

http://www.up.bia2tafrihi.com/images/9cw2bjopnt80j7vth0w.gif

سلام

به همه کسایی که میان به وبلاگ خودشون و تنها نمی ذارن سلام می گم

امیدوارم حالتون خوب باشه. راستی با روزه ها چطورید؟؟؟ سخت نیست؟

فرارسیدن این ماه عزیز رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم که جزء کسانی نباشیم که قبل از ماه و بعد از ماهمون یکی باشه و هیچ تغییری نکرده باشیم...

http://www.taghribnews.ir/images/docs/000025/n00025234-b.jpg

__________________________________________

 

این داستان واقعی است "عشق تاریخ مصرف دارد!!!؟؟؟"

 (تورو خدا بخونید...)

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی ست دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاش رو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی.بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود بیدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم  برد و ژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم....... دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روزژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسماً از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد ، وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نابینا هارو دور انداخت و رفت. و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد و گفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.

 

_______________________________________________________

خوب بود یا خوشتون نیومد؟ صادقانه بگید...

عاشق آهنگ وبلاگمم خیلی با احساس خونده...

قالبم چطوره؟؟؟

لینکام زیاده و نظرا کم! شاید اونایی که نظر ندن حذف بشن...

راستی از تاسیس وبلاگ یه سال و اندی می گذره...

خب دیگه من اومده بودم که بهتون تبریک بگم که گفتم...

مواظب خودتون باشید و خدارو یادتون نره...

یا علی...

http://amiable.loxblog.ir/upload/amiable/image/ramadan%20(24).jpg



طبقه بندی: مناسبت، داستان،
[ شنبه پانزدهم مردادماه سال 1390 ] [ ساعت 14 و 50 دقیقه و 00 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]
http://www.faupload.com/upload/90/Tir/21-25/12312312.jpg

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.

یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 

این داستان ماست.


ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.


یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

 

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: خودشناسی... (داستان)،
[ جمعه بیست و چهارم تیرماه سال 1390 ] [ ساعت 11 و 22 دقیقه و 59 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، زیباترین واژه برای انتقال حرمت و احترام است، پس سلام!
امیدوارم همتون خوب باشید و سلامت

اول از همه وظیفه خودمو میدونم سالگرد ارتحال امام عزیزمون، امام خمینی رو تسلیت بگم...
شاید از تیپتون گله کنید یا از جنسیتتون راضی نباشید و یا از وضعیت مادیتون و... گله داشته باشید اما به یاد بیارید که شما "سالم" هستید و سلامتی بزرگترین نعمته که شاید ما حتی یه بار هم به خاطرش خدارو شکر نکردیم. اما با کوچکترین سرماخوردگی از زمین و زمان گله مند میشیم...

این داستانو بخونید...

از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟


در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !

روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

نتیجه :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود
می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .


"عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون...."

چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید

و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید.

__________________________________________

 

سه گانه های زندگی


سه چیز در زندگی پایدار نیست: رؤیاها، موفقیت ها، شانس

سه چیز در زندگی قابل برگشت نیست: زمان، گفتار، موقعیت
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کند: الکل، غرور، عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازد: کار سخت، صمیمیت، تعهد
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند است: عشق، اعتماد به نفس، دوستان
سه چیز در زندگی هرگز نباید از بین برود: آرامش، امید، صداقت
به سه چیز هرگز تکیه نکن: غرور، دروغ، عشق
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است: تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است: حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

___________________________________________________

ببخشید که طولانیه این پستم ولی به نظرم ارزش خوندنشو داره...

بعضی ها"متاسفانه" از انجام کارهاشون فقط دنبال نتیجه میگردند و اون نتیجه هم باید حتما مادی باشه و به چشم بیاد!!!

این داستانو بخونید، شاید نظرتون عوض شد...

حرکت مستقل از نتیجه



در مسابقات المپیک سال 1968 در مکزیک، مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود. پس از پایان مسابقه، اسامی و زمانهای به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد .در طول مسابقه دوربینها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند اما از ادامه مسابقه منصرف شدند. به تدریج مسابقه خاتمه یافت.به نظر می رسید، آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسؤولان برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام ورزشگاه را ترک می کنند. اما بلند گوی ورزشگاه به داوران اعلام می کند که خط پایان را ترک نکنند، گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربینهای مستقر در طول جاده تصویر او را به ورزشگاه مخابره می کنند.
از روی شماره پیراهن او نام او را می یابند «جان استفن آکواری» است، دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهراً برایش مشکلی پیش آمده، لنگ می زد و پایش بانداژ شده بود. 20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال اینکه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود، لنگ لنگان و آرام می آمد، ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند، ولی او با دست آنان را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد.
خبرنگاران بخش های مختلف وارد ورزشگاه شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود، زیادتر می شود! خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود.
پس از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به ورزشگاه نزدیک می شود، با ورود او جمعیت از جا برمی خیزد و شروع به کف زدن برای وی می کند. خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند. او نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.
جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است. او در پاسخ به پرسش خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟
ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم. داستان «جان استفن آکواری» از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد، اما آیا کسی به یاد دارد که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟

___________________________________________________

و اما چند جمله درباره ی امام خمینی(ره)

(بخونید، هم کوتاهه، هم باعث میشه امامتونو بیشتر بشناسید)


امام عارف بزرگی است آنجا که شب های انتهایی بهمن ماه وقتی آیت الله طالقانی از امام می پرسد چرا به مردم دستور دادید حکومت نظامی را بشکنند ، آیا خونهای ریخته شده را بر گردن می گیرید ؟  ایشان با اطمینان نفس می فرمایند دستور از جای دیگری است . این اطمینان نفس که حاصل آیه ی شریفه قرآن است که اولیای خدا نه ترسی دارند و نه حزنی در پایین آمدن از پله کان هواپیمای 12 بهمن پاریس – تهران جلوه گر است آنجا که از ایشان پرسیدند پس از 13 سال دوری چه احساسی دارید و امام روح الله فرمودند : هیچ . کسی که همیشه در محضر خداست ، قیام و قعودش تفاوتی ندارد . استراحتش هم عبادت خداست.

زندگیش از هیجانات روزمره ما خالی است چرا که نظر به غیر از خدا نمیکند . همین است که در اوج آغاز جنگ و ترس و دلهره شروع جنگ با چندین ابر قدرت ، آرام بر صفحه ی تلویزیون صورتش نقش می بندد که با همان سر به زیری همیشگی که حاصل مرگ نفس است می گوید دزدی آمد و سنگی انداخت ، ما به حول و قوه الهی پیروزیم یا همه مان کشته میشویم که بهترین پیروزی هاست و یا صدام را شکست می دهیم . همین است که زمان پایان جنگ که برخی از به ظاهر عقلای نظام ادامه ی آن را به مصلحت نمی دانند امام می فرماید جام زهر را نوشیدم و در پیامی به مناسبت حج خونین جنگ را تا برداشتن ظلم از جهان باقی می داند . او دروازه های آسمان را پس از قطعنامه بسته دید و عقلا سازندگی دروازه های زمین را باز شده دیدند.


امام روح الله عارف سالک است آنجا که پس از عزل آقای منتظری ، می نویسد من با خدای خویش عهد کردم که رضای او را بر رضای خویش مقدم بدارم ما که از خود چیزی نداریم همه چیز اوست . همین روزهاست که میگوید انتظار فرج از نیمه خرداد کشم . همین روزهاست که گورباچف و قطب دوم جهان را به سخره می گیرد که باید شما را در موزه های تاریخ دید . کم کم همین روزهاست که میگوید تا آیت الله خامنه ای هست دل نگران انقلاب نباشید. همین روزهاست که آقا در مجلس میخواند کلامی را می خواند که کسی غیر از روح الله نمی تواند گفته باشد:

 و اینک با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار  به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر میکنم...

_______________________________________________

بازم ببخشید که طولانی شد.

از اونایی که خوندند تشکر میکنم و امیدوارم به دردشون خورده باشه.

از آهنگ ایندفه خیلی خوشم میاد اگه میشه صبر کنید تا لود شه و گوش بدید، خیلی باحاله.

این هم لینک برای دانلودش:

مازیار فلاحی – بانوی خیال

نظرسنجی هم عوض شده، اگه دوست داشتید حتماً نظر بدید.

اگه وقت کردید به وبلاگ های دیگم که بالای وبلاگ آدرسشونو گذاشتم یه سری بزنید.

خدارو یادتون نره، یا علی مدد.




طبقه بندی: مناسبت، داستان،
[ جمعه سیزدهم خردادماه سال 1390 ] [ ساعت 16 و 08 دقیقه و 53 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

شقایق گفت با خنده:

 نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بودو صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آن چه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود

 نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش

آن دم شفا یابد

چنان چه با خودش می گفت: بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد وبه ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد...

پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:

اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست ؛

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت...

که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد، کمی اندیشه کرد

آن گه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم  بشکافت

اما !

 آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

 به جای آب، خونش رابه من می داد

و بر لب های او فریاد:

 بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل و من ماندم

نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق شد....

____________________________________

سلام

واسه شنیدن آهنگ از مرورگر "internet explorer" وارد وبلاگ بشید.

اگه نخوندید داستانو، پیشنهاد می کنم برگردید و بخونید

یا علی




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه یکم اردیبهشتماه سال 1390 ] [ ساعت 13 و 47 دقیقه و 20 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

حکایت ؛ سرهای مردگان

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود. شخصی از او پرسید: بهلول! با این «سرهای مردگان» چه می کنی؟ گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم، اما می بینم همه یکسان هستند.

 

 

داستان ؛ ماهیتابه

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد، بسیار متعجب بود، بنابراین پس از مدتی از او پرسید:

چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟

مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد، قبول نمی کنیم.

 

 

سخن بزرگان:

نبوغ یک درصدش الهام و نود و نه درصدش عرق ریختن و تلاش است (توماس ادیسون)

 

 

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد، مرد کوچک به دیگران (کنفوسیوس)

 

 

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند (نیچه)

 

 

گاهی باید بیاموزیم که چگونه ارزش های ناسازگار را باهم آشتی دهیم (برایان تریسی)

 

سلام

از اونایی که بهم سر می زدن ممنون

از این که بی خبر رفتم و باز برگشتم ازتون معضرت می خوام

سال جدید مبارک

نظرسنجی هم شرکت کنید لطفاً

یا علی.........

 

 




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه هجدهم فروردینماه سال 1390 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.  روزی شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

” شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و این ربطی به دخترک ندارد. به همین دلیل آتش عشق هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی!

بگذار دخترک برود؛ این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”

____________________________________

پیوندها:

1)      سلام.

2)      همه چی آرومه.

3)      www.good-group.mihanblog.com یه سر بزنید.

4)      نظر سنجی عوض شد.

5)      نتیجه نظرسنجی قبلی: 10 نفر شرکت کردند که 5 نفر گفتن "آره" و 5 نفر گفتن "نه"؛ لطفاً همکاری کنید. ممنون.

6)      هر هفته، جمعه ها آپ می کنم. لطفاً سر بزنید. شاید نتونم خبر کنم! لطفاً هر هفته سر بزنید.

____________________________

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری، آرزوی دیگران است؟! "جک لندن"

____________________________

در دل من چیزی است،

             مثل یک بیشه ی نور،

                           مثل یک خواب دم صبح،

       و چنان بی تابم که دلم می خواهد

    بدوم تا ته دشت

دورها آوایی است که مرا می خواند.

_____________________________________

خدارو یادتون نره . . .

یا علی

 




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه یازدهم آذرماه سال 1389 ] [ ساعت 15 و 02 دقیقه و 55 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

IN THE NAME OF GOD

نامه ای برای خدا

 

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این
شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»

________________________________________________

سلام

 

خوبید همتون؟ خوب خدارو شکر من که خوبم.

یکشنبه اولین روزی بود که رفتم مدرسه. ما شنبه و پنج شنبه هال تعطیلیم.

آخه پیش می خونم دیگه. واسه همینه که دیر به دیر میام نت.

اکثر دوستای پارسالیم هم کلاسیم شدن. خیلی کیفیدیم.

هیچی دیگه چی بگم آخه از مدرسه؟؟؟ اگه سوال دارید بپرسید.

___________________________________________________

قدرت کلمات

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

_____________________________________________________

شجاعت یعنی چه؟

 

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

 

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

”شجاعت یعنی چه؟”

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود:

” شجاعت یعنی این ”

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود!

 

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند!!!

 

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

 

.

 

.

 

.

 

.

 

!!!دکتر شریعتی!!!

____________________________________________________

به نظر شما، شجاعت یعنی چی؟؟؟ توی نظرت بگید.

اگه داستانم تکراری بود ببخشید.

اگه آپم طولانی شد(مثل همیشه!) ببخشید.

ولی بدونید اینو که هر کی از خدا نا امید بشه، مرده ای بیش نیست!

راستی از اونایی که لطف میکنن و توی نظرسنجیم شرکت میکنن تشکر میکنم.

و از همتون میخوای توی نظر سنجی شرکت کنید(لطفاً)

توی نظر سنجی قبلی (زندگی رو دوست داری؟؟؟) 9 نفر شرکت کردن که 5تاشون گفتن "نه!"

و 4تاشون گفتن "آره".

کسانی که واسه آپم خبرشون میکنم و نمیان رو حذف میکنم.

اگه کسی اومد دید لینکش نیست و مشکل داشته که نیومده حتماً بگه تا دبوباره لینکش کنم.

به همین سادگی!!!

_____________________________________________________

زرتشت میگه:

شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل .

 

ارنست همینگوی میگه:

انسان شکست نمیخورد بلکه دست از تلاش برمیدارد.

 

 

در مورد آهنگ:

سه شنبه هزارمین سالگرد پایان شاهنامه فردوسی بود.

واسه هر ایرانی شاهنامه یه افتخاره.

این آهنگ رو "محمد بی باک" به همین مناسبت خونده.

منم جالب دونستم یه قدمی بردارم برای این روز بزرگ . . .

اینم لینک برای دانلود آهنگ:

Vaghty Hame Khabim

مواظب خودتون باشید.

خدارو یادتون نره.

و همتونو دوست دارم (یه دنیا)

یا علی

 

یا علی . . .

 

 




طبقه بندی: داستان،
[ جمعه نهم مهرماه سال 1389 ] [ ساعت 14 و 37 دقیقه و 17 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

In The Name Of ALLAH

سلام دوستای گلم

خوبید؟؟؟

راستش من زیاد حالم خوش نیست.البته من حساسیت دارم و با شروع فصل پاییز اینجوری می شم.

خوب دیگه بریم سراغ آپ امروز . . .

نظر سنجی عوض شد. لطفاً . . .

_____________________________________

صداقت:

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول

و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد.

روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد.

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم

را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم

را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم

تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند.

 

و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند...!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد...

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید...

او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز.

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند.

 

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت

و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت:

مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود

و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت . . .

___________________________________

سرهای مردگان:

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود. شخصی از او پرسید: بهلول! با این «سرهای مردگان» چه می کنی؟ گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم، اما می بینم همه یکسان هستند!!!

___________________________________

خوب دیگه بسه.

ببخشید سرتونو درد آوردم.

راستی بچه ها من سال دیگه کنکور دارم.

نمیتونم زیاد بیاو نت.

توروخدا منو ببخشید.

و این که آلبوم جدید احسان خواجه امیری هم اومد!

من خیلی از صداش خوشم میاد واسه همین یکی از آهنگای جدیدشو واسه این آپم گذاشتم که ایشالا شماهم خوشتون بیاد.

ادیسون میگه:

نبوغ یک درصدش الهام و نود و نه درصدش عرق ریختن و تلاش است.

و کنفوسیوس میگه:

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد، مرد کوچک به دیگران.

مواظب خودتون باشید ها.

و خدارو یادتون نره.

دوستون دارم.


یا علی . . .




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه یکم مهرماه سال 1389 ] [ ساعت 19 و 54 دقیقه و 50 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]


[ یکشنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1389 ] [ ساعت 01 و 15 دقیقه و 09 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

In The Name Of God

آن که شنید و آن که نشنید


            مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
          آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»!

            حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
                         مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...

____________________________________________________________

جعبه کفش
          زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

__________________________________________________________

سلام.

خوبید؟ من که خوبم و ایشالا همتون خوب خوب خوب باشید.

دوتا داستان بالا چطور بودن؟ کدومشون بهتر بود؟

حالا یه چیزی میگم یه کم بخندیم . . .

تا حالا به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده ای؟
               هیچگاه یکدیگر را نمی بینند.
                   با هم پلک می زنند.
                        با هم حرکت می کنند.
با هم می بینند.
               با هم می خوابند.
                    با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند.
          ولی وقتی یک زن را می بینند، یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند!
                       نتیجه می گیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد!!

خوب دیگه بسه. تازه طولانی هم شد. ببخشید.

راستی همش میگید شاد آپ کنم، رفتم یه وبلاگ دیگه هم زدم.

آدرسشو می دم هرکی خواست یه سری بزنه.

www.man_sargarmi.mihanblog.com




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1389 ] [ ساعت 23 و 32 دقیقه و 19 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]

به نام خدا

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم.

ولی فقط همین رو بگم که من رو ببخشید. چند روزی نبودم.

ولی به جاش دوباره اومدم.

با یه داستان شروع می کنم . . .

_______________________________________

خدایا، چرا من؟

آرتوراش، قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

 طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه های محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوست داران وی در نامه ی خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده است؟"

آرتور اش در پاسخ به این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید از پنجاه هزار نفری که در مسابقات شرکت می کنند، پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه یابند.

پنجاه نفر اجازه ی شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم، هرگز نپرسیدم که: "خدایا، چرا من؟!"

و امروز، وقتی که درد می کشم، اجازه ندارم که از خدا بپرسم: "چرا من؟!"

____________________________________________________

چطور بود؟

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

همین دیگه. تموم. راستی پست پایینی رو هم بخونید.

فقط آهنگ وبمو عوض کردم و همون قالب اولی رو گذاشتم.

توی نظر سنجی هم شرکت کنید ها.

یا علی . . .




طبقه بندی: داستان، دل نوشته های من،
[ دوشنبه بیست و دوم شهریورماه سال 1389 ] [ ساعت 23 و 14 دقیقه و 15 ثانیه ] [ علیرضا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد . . .
نویسندگان
لینک دوستان
نظر سنجی
آیا مطالب این وبلاگ برای شما مفید است؟؟؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

برای تعجیل در فرج امام زمان صلوات

چت روم